پسرک......این حس عاشقی....این حس ناب مادرانه را مدیون توام.....بدون تو و عشقی که به تو دارم نمی توانستم آنی باشم که هستم........و برای این عشق و عاشقی همیشه وامدار تو خواهم بود.... و خوب می دانم که اگر همه دارایی های جهان را هم گرد بیاورم نخواهم توانست ذره ای از این وام را باز بپردازم... اگر بعد عمری از بین ما دو نفر یکی به دیگری بدهکار باشد، آن یک نفر من خواهم بود پسرک.
توی این روزهای شلوغ که مثل برق میگذرند و عین باد می آیند...دلم به بودن و ماندن تو خوش است ...به یاد صبح بخیر گفتنت......صبحم به ظهر میرسد....و به عشق شنیدن ظهر بخیرهای خسته ات.....به سمت درهای مهد می آیم....از در که بیرون میای....دنیایم رنگی می شود.......زانو میزنم و گونه های داغ و سرخت را می بوسم...تو در آغوشم میگیری .....گوشهایت از خستگی سرخ اند......میبوسمشان......موهای نرمت را با دستهایم پریشان میکنم .....تو در آغوشم بی هیچ اعتراضی .....می گذاری تا من مست عطر نفسهایت شوم......می گذاری تا من لبخندت را بنوشم.....
پسرم .......من نمی توانم بیشتر از آنی که هستم باشم........اما همه لحظه های بودن را هستم ....سعی میکنم در کوچکترین چیزها دنبال شادی بگردم تا دل کوچک اما پر اشتیاقت همیشه شاد بماند.....سعی میکنم لحظه های کوچک و معمولی را برایت تبدیل به ماجراهای ساده اما پراز خوشبختی کنم......سعی میکنم در هر گوشه دلت با لبخندی که شاید امروز برایت نا مفهوم باشد بسته کوچک خوشبختی را پنهان کنم....
من و تو ....با هم زیر باران می دویم.......به مورچه ها و گربه ها غذا می دهیم........دنبال سایه هایمان می کنیم ....سنگ فرشهای خیابان را می شماریم و مواظبیم پایمان روی خطها نرود.....سوار اتوبوس میشویم کنار پنجره بازش هوای بهاری را قورت می دهیم و دستانمان را با شادی برای مردمان خسته شهر تکان می دهیم.......
من این شادی ها و بازی های دونفرمان را مدیون تو هستم ......و حاضر نیستم لحظه ای از این شادی ها را...قایم باشکها ...کُشتی های مادر و پسری....کتاب خوانی ها....داستان سرایی ها....و نمایشهای دونفره مان را که خودت کارگردانی میکنی با دنیا عوض کنم............
فردا روز شاید همین لبخندها و بازی ها زندگیت را ...روحت را جلا دهد و شاید یادی از مهر مادریم ،عشق را در وجودت شعله بکشد
برچسب:
نویسنده: مامان آدرین
تاريخ: شنبه
26 دی
1394 ساعت: 13:21